تبليغاتX
دلتنگی هام
گفتن که از خوبیا رد شدی .گفتن که بدی رو بلد شدی.حالا محکوم مرگم به جرم بی گناهیشنبه 29 مهر1385 20:16

بعضی وقتا زندگی اونقدر ضرب آهنگ کندی کندی  پیدا میکنه که آدم اصلا گذشت روزها رو حس نمیکنه موجود مسخ شده ای میشه که خودشو توی جاده ای بی پایان میبینه که فقط باید بره .توی این مسیر هیچی نظرشو جلب نمیکنه نه آدمی میبینه نه آشنایی هیچی فقط میره عین یه آدم کوکی فقط راه میره ......

ولی من نمیخام از اون روزا صحبت کنم میخام از روزهایی صحبت کنم  که هر لحظه اش برای آدم مقدسه روزایی که زندگی آدم تو اون روزا خلاصه میشه روزایی که آدم میتونه با افتخار ازشون صحبت کنه. اشتباه نکنید تو این روزا همیشه تنهایید یا نهایتا عده خیلی کمی باهاتونن یاد حرف جزیره میوفتم که میگفت هر کسی رو نباید راحت تو جزیره ات راه بدی من میگم تا از لیاقت کسی مطمئن نشدی تو جزیره ات راش نده .نمی دونم شاید مغرورم شاید خیلی سخت میگیرم ولی میدونید توی چند روزی که گذشت خیلی چیزا فهمیدم خیلی کسا رو شناختم اوایل فکر میکردم ارزششو دارن. فکر میکردم اگه به دوستات بفهمونی که براشون ارزش قائلی بفهمونی که برات مهمن میتونی تغیرشون بدی میتونی کمکشون کنی غرق نشن.ولی ....................

جواب اون همه کار شد یه چیز نامردی آره نامردی

بگذریم روزا اینقدر برام تغیر کرده که کمتراونا برام مهم باشن دیگه سعی میکنم بهشون فکر نکنم تو این پست اصلا نمیخواستم حرفای بالا رو بزنم ولی بازم گفتم میخواستم یه کم از حرفای تنهایی مو بزنم .

 

وای باران .....باران .....شیشه پنجره را خواهد شست.اما از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست

 

هیچ چیزی نمیتونه نقش اونو پاک کنه هیچ چیز وقتی بارون میاد و همه جا رو خیس میکنه ورنگ زندگی به همه جا میزنه حس نیاز به اون بیشتر خودنمایی میکنه .وقتی بارون میاد تو رو به یاد من میاره مهربونیا تو دوستیاتو به یادم میاره وقتی زیر بارون گونه هام خیس میشه یاد روزایی رو برام زنده میکنه که رو دستای مهربونت چه کودکانه اشک میریختم. هیچ کس نمیتونه تورو ازم بگیره هیچ کس .همیشه یادم کرده ای که بواسطه ای این لطفت توانسته ام با افتخار سرمو بالا بگیرم.. همیشه با افتخاراز داشتن یاری چون تو به خودم ببالم .یادم میاد هر وقت باهات قهر میکردم هر وقت میگفتم دیگه دوست ندارم هیچ وقت لبخندتو ازم دریغ نکردی .یادمه همیشه این تو بودی که تنهام نذاشتی و همیشه باهام هم قدم شدی ......

 


پ .ن :اون قسمتی رو که آبی نوشتم از وبلاگ یکی از دوستام ورداشتم

 

 

نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت
رفت پی زندگیشو ندونست که زندگیمو داده بر بادپنجشنبه 20 مهر1385 22:41
چند روز پیش دعوام شد .....

با کسی که باعث اذیتم میشد .میشناختمش آدم بدی نبود ولی نمیدونم چرا اینقدر اذیتم میکرد کاراش خیلی آزارم میداد کوچکترین کارا رو برام اینقدر سخت میکرد که تبدیل به کابوس میشد مدام روی اعصابم راه میرفت هی بهم گیر میداد .نمیزاشت از روزام لذت ببرم وقتی منو خوشحال میدید دلش طاقت نمیاورد ..باید یه جوری حالمو میگرفت .تصمیم گرفتم سنگامو باهاش وا بکنم.میدونید کی بود؟؟؟؟؟؟

خودم !!!! آره خودم .روزای خوبی رو پشت سر نزاشتم وقتی که به کمک احتیاج داشتم کسی رو کنارم ندیدم  .وقتی که باید به خودم میومدم از خودم غافل شدم اینقدر حوادث غرقم کرد که خودمو یادم رفت یادم رفت که تنها کسی که میتونه کمکم کنه خودمم نمیدونم شاید این بزرگترین گناهم بود گناهی که برام گرون تموم شد .ولی ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه اس. خدارو شکر میکنم که خودشو ازم دریغ نکرد تنها کسی که کمکم کرد برگردم خدا بود .نشونم دادکه چقدر دوسم داره با نشانه هاش با کاراش . .


پ.ن:شبهای قدر نزدیکه از دعا فراموشمون نکنید

پ .ن :تلفظ اسم من ژووان نه ژوآن

پ.ن:پشت پرچین جواب سوالتو برات آف گذاشتم امید وارم رسیده باشه

نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت
اگه بارونی نباره من میبارم من میبارمجمعه 7 مهر1385 14:12
بعد روزایی بی رنگ روزا داره برام عوض میشه خوب یا بدشو نمیدونم .به یه جور بی تفاوتی وخلاء رسیدم دیگه هیچکی برام نیست .دارم برای خودم زندگی میکنم دیگه حرفای هیچکس رو نمیفهمم فقط میبینم که دهنا میجنبه یه سری قیافه که قبلا می شناختمشون ولی دیگه حتی نمی تونم حسشون کنم حرفاشون چشمامو میسوزونه  دیگه حرفای هیچکی برام مهم نیست هیچکی. دیروز حوصله کلاسو نداشتم رفته بودم تو یه کلاس خالی و بیرون رو نگاه میکردم بچه ها رو میدیدم که بدو بدو میرفتن سر کلاس بچه هایی رو میددم که صد بار طول حیاطو متر میکردن وتنها کارشون دید زدن بود یعنی بشر اینقدر حقیر شده که تو بیخبری غوطه ور شه ؟؟؟؟؟ نمیدونم فقط میدونم خیلی تغیر کردم اینو از چشای نگران دوستام و سوالاشون میفهمم باز یاد سرزمینم میوفتم جایی که تنهای تنهام دیگه هیچکی نیست بازم دارم فکر میکنم بهترین جا همون جاست

 

نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت
پاییز شنبه 1 مهر1385 15:40
امروز سال تحصیلی شروع شد .باورم نمیشد سر کلاس عین مار به خودم میپیچیدم اصلا نمیتونستم بشینم اگه بخاطر چندتا از بچه ها نبود از کلاس میومدم بیرون .....
بگذریم .امروز پاییز اومد با کوله بارش کسی تحویلش نگرفت همه اینقدر سرشون شلوغ بود که اصلا نفهمیدن کی اومده با خودش چی آورده؟؟ اما پاییز ناراحت نشد قهر نکرد موند تا زیبایهاشو بهمون بده 
پاییز اومدمثل هر سال ولی پاییز امسال قشنگتر بود پاییز بااومدنش ما رو به مهمونی خدا دعوت کرد یاد رمضانهای گذشته بخیر یاد سحرهااااااا یاد یاسین خوندنای بعد سحر یاد همدلی ومحبتی که تو دلا بود یاد روزایی که دوستان همه جمع بودن یاد خوشیهایی که رمضان برام میاورد بخیر یاد دلتنگیهایی که باخودش میبرد بخیر .
دلم برای دعای اللهم لک صومت وعلی رزقک افطرت وبک آمنت وعیلک توکلت فتقبل منا بالاحسان خیلی تنگ شده دلم میخاست میتونستم تو رمضان روزه سکوت هم بگیرم دیگه از حرف خسته شدم امروز حتی حرف بچه ها رو نمیفهمیدم 
نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت