نمیشد وانمود کرد هیچ اتفاقی نیوفتاده خیلی دلم گرفت .کلاس تموم شد .کلاس بعدی .یکی دیگه و یکی دیگه ولی نگاه ها خیلی فرق میکرد دیگه دلا دلای قبلی نبودن دیگه خیلی از نگاه ها از تقابل با هم واهمه داشتن چیزی که با تمام وجودم ازش متنفرم ....
میرم تو حیاط شب تقریبا همه جارو گرفته تاریک و سرده ولی دلپذیره .میان بیرون یه سری حرف تکراری وآرمانی دیگه اعصابم خوردشده .حرفامو نمیفهمیدن .نمیتونستم خیلی از چیزا رو راحت بهشون بگم . خیلی سخته که خودشون ببرن و بدوزن و همدیگه رو تائید کنن و تونتونی حتی بگی نه .میگن چرا گرفته ای میگن چرا باما سرد شدی میگن بهترین دوستمونی ( بماند که چه زیر آبی ازم زدن وفکر میکنن حتی خبر ندارم) بهشون میخندم میگم هیچی نیست و .....
روز تقریبا تموم شد اومدم خونه خیابونا همه سرد و تاریکه همه جا خلوت درو باز میکنم یه راست میرم تو اتاقم درم میبندم یه نور باریک و ضعیف میاد تو اتاقم و دیوار اتاقمو روشن میکنه درست همون جایی که تک تابلوی اتاقم خود نمایی میکنه
اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست
اگر تنهاترین تنهایان شوم
باز هم خداهست
او جانشین تمام نداشتن های من است
پسرک همسناشو دید
دوید میخاست بره پیششون
رفت ,رفت
همین که خاست باهاشون همقدم شه
دستشو گرفتو گفت نه تو باید مثل بزرگا باشی
پسرک میشناختش دوسش نداشت
ولی سرشو پایین انداخت و گفت باشه!!
گذشت. ایام گذشت
پسرک بازهم همسناشو دید
بازم دلش میخاست بره پیششون
ولی نتونست .دیگه از جنس اونا نبود.
دلی داشت که تنها همدمش خداش بود
پ.ن: این پستم با پستهای قبلیم خیلی فرق میکنه تقریبا اولین بار اینجوری مینویسم نظراتون برام مهمه

لینک ثابت
