تبليغاتX
دلتنگی هام - اونی که زیر پاهاش لهم کرد بهش بگید دارم جون میگیرم
اونی که زیر پاهاش لهم کرد بهش بگید دارم جون میگیرمدوشنبه 22 آبان1385 22:12
صبح از خواب پاشدم یه روز دیگه شروع شده بود .آماده شدم برم دانشگاه .اون روز خیلی فرق میکرد بعد از اون همه اتفاق روبرو شدن باهاشون کار آسونی نبود .تا همین چند روز قبلش دوستا صمیمیت بودن حالا فرسنگ ها ازشون دور بودم .رفتم سر کلاس مثل همیشه با شوخی شروع کردم و با همه خوش و بش کردم ولی ......

نمیشد وانمود کرد هیچ اتفاقی نیوفتاده خیلی دلم گرفت .کلاس تموم شد .کلاس بعدی .یکی دیگه و یکی دیگه ولی نگاه ها خیلی فرق میکرد دیگه دلا دلای قبلی نبودن دیگه خیلی از نگاه ها از تقابل با هم واهمه داشتن چیزی که با تمام وجودم ازش متنفرم ....

میرم تو حیاط شب تقریبا همه جارو گرفته تاریک و سرده ولی دلپذیره .میان بیرون یه سری حرف تکراری وآرمانی دیگه اعصابم خوردشده .حرفامو نمیفهمیدن .نمیتونستم خیلی از چیزا رو راحت بهشون بگم . خیلی سخته که خودشون ببرن و بدوزن و همدیگه رو تائید کنن و تونتونی حتی بگی نه .میگن چرا گرفته ای میگن چرا باما سرد شدی میگن بهترین دوستمونی ( بماند که چه زیر آبی ازم زدن وفکر میکنن حتی خبر ندارم) بهشون میخندم میگم هیچی نیست و .....

روز تقریبا تموم شد اومدم خونه خیابونا همه سرد و تاریکه همه جا خلوت درو باز میکنم یه راست میرم تو اتاقم درم میبندم یه نور باریک و ضعیف میاد تو اتاقم و دیوار اتاقمو روشن میکنه درست همون جایی که تک تابلوی اتاقم خود نمایی میکنه

 اگر تنها ترین تنهایان شوم

 باز هم خدا هست

 اگر تنهاترین تنهایان شوم

 باز هم خداهست

 او جانشین تمام نداشتن های من است

 

نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت