تبليغاتX
دلتنگی هام - گفتم که عاشق نشو دل دیوونه اما من عاشق شدم تا تو رو دیدم
گفتم که عاشق نشو دل دیوونه اما من عاشق شدم تا تو رو دیدمچهارشنبه 15 آذر1385 22:43
اولا که اینجا رو شروع کردم خیلی دلتنگ مینوشتم از اطرافیانم از دوستام زده شده بودم روحمو تفکراتمو منجمد کرده بودم هیچ کدوم از اطرافیانم حرفامو نمیفهمیدند وقتی باهاشون صحبت میکردم یا میگفتن خل شدی یا میگفتن املی!!! به قول مولانا هرکسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من ..تصمیم گرفته بودم دیگه با هیچکی صحبت نکنم تصمیم گرفته بودم برم تو تنهایی خودم و هیچکی رو راه ندم . اما  خدا نخواست .نخواست باور کنم که همه یه جورن بهم ثابت کرد همه مث هم نیستند نشونم داد که هنوز دوشنبه روز مقدسیه! و خدا اورا به من هدیه کرد.... با ترس ولرز باهاش حرف میزدم میترسیدم اونم مثل بقیه باشه ولی نبود وقتی حرفامو شنید تونست درک کنه برای اولین بار احساس میکردم با یکی حرف میزنم که مثل خودمه کسی که حرفامو میفهمه. میدونه چی میگم از کجا میگم برای اولین بار از گفتن حرفام به دوستم احساس رضایت میکردم دیگه از گفتن احساسم واهمه ای نداشتم ....

خدا ساده اونو به من نداد ولی وقتی اونو همسفرم کرد اینقدر نشونی باهاش بهم داد که دیگه به انتخابم شک نکنم اینقدر باهاش بهم مهربونی نشون داد که بدیها رو برام جبران کنه کسی که عمرا باورش میشد کسی رو تو زندگیش راه بده الان وجود اونو دلگرمی روزهاش میدونه

از خدا میخام که لیاقت این هدیه رو داشته باشم از خدا میخام که این هدیه رو هیچ وقت ازم نگیره و  کمکم کنه تا بتونم همراه خوب وامانت داری صدیق براش باشم واگه روزی آدم بده داستان شدم فقط یه چیزی رو بهم بده فقط مرگ 

حوشحالم خیلی خوشحالم آخه پاییز رنگی از دلتنگی برام نداره

نوشته شده توسط ZHOOWAN لینک ثابت